ولی یهو دلم خواست داستان امروز و ناراحتی یه جورایی اینکه من احساس میکنم دلش شکسته رو بنویسم ...
شایدم من اشتباع میکنم ولی اینطور بنظر رسید ...
کلی داستان دیگه هست که بقیه رو توی دفترم نوشتم و اینجا حوصله و وقتش نبود ...
خب از هم کلاسیم بگم ...دوتا دختر هستن هس نزدیک من و دوستم میشینن ...از خیلی وقت پیش احساس کردک یکیشون از دوستم خوشش میاد ... چون همیشه یه کارایی میکرد تا توجه شو جلب کنه ... منم کلا خیلی کم حرفم و بخاطر اینکه زبونشونو رو نمیفهمم حرف نمیزنم ...
ادم یه خورده سردیم بخاطر همین روابطم با دخترا خوب نیست کلا ...
ولی خب میشد فهمید که دختره یه جورایی دلش پسره رو میخاد ...
همیشه با دوستش کنارمون کارای مختلف و اداهای مختلف در میاوردن تا حواس ما رو سمت خودشون ببرن ...
از اینکه توی کارگاه کامپیوتر سر به سر دوستش میذاشت تا پسره نگاش کنه تا کارای مختلف دیگه ...
اما امروز پسره رفت با همون دوستش، دوست شد ... وقتی که پسره شاید اصلا متوجه کاراش نشده بود رفت با دوست اون دختره ...
وقتی اونا جدا شدن و رفتن ... یه احساس غریبی داشت دختره ...
یه لحظه میشد چهره و لبخند تلخ شو قشنگ احساس کرد ... خیلی زود دختره راشو کج کرد و رفت ...
اون لحظه یاد خیلی وقت پیشا افتادم ...وقتی اینجوری عشقمو با یکی دیگه دیدم ...
البته الان به خیالمم نیست که اون رفته و خیلیم خوشحالم که رفته ...
فقط دلم برای این دختره خیلی سوخت ...طفلک ...
برچسب:
نویسنده: آریا رضاپور