
این پستو نمینویسم که بگم خیلی ادم خوبیم ... فقط بخاطر حس ناراحتی دیشب و حس خوبی که امروز صبح گرفتم مینویسم ... دیشب بعد از اینکه پریشب شام خورده بودم تا خود دیشب دیگه هیچی نخورده بودم ...که دوستم گفت بریم پیتزا ستاره ابی .. گفتم چرا که نریم زنگ زدیم به اون یکی رفیقمون گفت باشگاه هستش و نمیتونه بیاد باز زنگ زدیم به یکی دیگه گفت بیایین تو خیابونم برم دارین ... خلاصه رفتیم و جا دوستان خالی پیتزا...
ادامه مطلب
گفتم امروز که حوصله ی پست گذاشتن دارم درباره اینام بنویسم ... توی مجتمعی که من زندگی میکنم ...خونه مجردی موقته برای تابستون که از فردا پس فردا میرم خوابگاه... سرایدارش دوتا دختر کوچولو داره ... یکی گمونم دو یا دو نیم ساله ..یکیم چهار یا نهایتش پنج ساله س ... همیشه که از خونه میزنم بیرون این دوتا دم در نشستن ... عین پیرزنا دیدین دم در میشینن ... خخخخ هر کی رد میشه بهشون سلام میدن ... بعضی وقتا...
ادامه مطلب