خرید بک لینک
این پستو نمینویسم که بگم خیلی ادم خوبیم ...

فقط بخاطر حس ناراحتی دیشب و حس خوبی که امروز صبح گرفتم مینویسم ...

دیشب بعد از اینکه پریشب شام خورده بودم تا خود دیشب دیگه هیچی نخورده بودم ...که دوستم گفت بریم پیتزا ستاره ابی ..

گفتم چرا که نریم زنگ زدیم به اون یکی رفیقمون گفت باشگاه هستش و نمیتونه بیاد باز زنگ زدیم به یکی دیگه گفت بیایین تو خیابونم برم دارین ...

خلاصه رفتیم و جا دوستان خالی پیتزا خوردیم ...

برگشتنی دم در پیتزا فروشی دخترک همیشگی نشسته بود که کمک میخاست ...

همیشه یادمون و براش پیتزا میگرفتیم ولی این دفعه با اینکه احراش زیادم اومد چون رفتنی اونجا نبود حواسمون نبود ...

برگشتنی تو جیبمو نگاه کردم پول نقد فقط هزار تومن داشتم ...

با شرمندگی هزار تومن رو بهش دادم و سرمو انداختم پایین ...

با اینکه دخترک تشکر کرد ولی من که میدونم با هزار تومن. فقط یه اب معدنی میشه خرید ...

بابتش خیلی ناراحت شدم ...

بعد دیگه برگشتیم خونه ...

منم تنها بودم خونه...یه سری اتفاقهای دیگه هم تو خونه افتاد که نمیخام بنویسم ولی بابتش شب ناراحت بودم ...

صبح که بیدار شدم ساعتای هشت بود رفتم عابر بانک پدل بگیرم واسه کرایه که برم سرکار ...دیگه زنگ نزدم بیان دنبالم ...

دم عابر بانک دیدم یه اقاهی با دوتا پسر کوچولو وایسادن ...اقاعه پول برداشت و دیدم پسرکوجولعه که کوچیکتر بود میخورد هفت ساله باشه دستش رو نگاه میکرد ولی یه کلمه هم نگفت ...شاید قبل از اینکه من اومدم گفته باشه ...

خلاصه منم رفتم پول بگیرم که پسرک گفت اقا میشه یه کنکی بکنی ...

گفتم جان ...نگفتیم پول میخای ...

گفتم کمک چی ...

گفت ماشین که ندارم هول بدی ...خو پول میخام یکم...خندم گرفته بود ...چیزی نگفتم پول برداشتم از کارتم ...پسر کوچولو خیلی معصوم بود و رک گفت پول میخام ...منم ده تومن برداشتم از کارتم ...پنج تومنشو دادم اون ...

اونقدر خوشحال شد و چشاش برق میزد ...میگفت مرسی داداش ...خدا از برادری کمت نکنه ...

نوع خوشحالیش جوری بود که دلم میخاست اونقدر پول دار بودم که به همه کمک کنم ...همیشه فانتریم این بوده...

پسر کوچولو پنج تومنیو تو دستش گرفت و سمت همه نشون میداد میگفت اخجون کلی پول دارم ... دیگه صان از کسی چیزی نخاست فقط از ذوق پنج تومنیو نشون بقیه میداد و میخندید و یه نگاه تشکر امیز بهم میکرد و میگفت دستت درد نکنه و میخندید ...

..

اولش خیلی خوشحال بودم ...

ولی بعد تو تاکسی داشتم گریه میکردم ...مثلا مردما ولی خو نتونستم جلومو بگیرم به خودم میگقتم چرا خدا بعضیا رو اینقدر نیازمند میکنه که با یه دوهزاری و پنج هزاری ته خوشحالیشون توی اون روز میشه ...

خدایا چرا بنده هاتو بعضیاشونو تنها گذاشتی ....

برچسب: دخترک,دیشب,کوجولوی, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:03

صفحه بندی