چوب رو از دستش گرفتم شکستم و از اتاق انداختمش بیرون ...
خواب دیگه در مورد ازدواج خودم بود ... باز خواب دیدم انگار بساط ازدواجم اماده است ...
خانواده ام بدون اینکه نظرمو بپرسن برام رفته بودن خاستگاری ...
سر اخر باهاشون دعوا کردم و بهشون گفتم حقتونه با همه قهر کنین ...
بهشون گفتم که من قبلا هم گفتم حاضر نیستم با این دختره ازدواج کنم و فلان تو خواب زدم از خونه بیرون ...
وقتی بیدار شدمم اعصابم خراب بود ...
میبینی خانومی حتی تو خوابمم حاضر نیستم با کسی جز تو ازدواج کنم ...
نمیتونم به ازدواج با کسی جز تو فکر کنم ...
اخه دوستت دارم خو چرا درکم نمیکنی ...
برچسب:
نویسنده: آریا رضاپور