خرید بک لینک
بعد از اینکه از موج های ابی اومدیم بیرون راه افتادیم سمت حرم امام رضا...

وقتی رسیدیم نزدیکای حرم خیلی ترافیک بود رفتیم سمت پارکینگ شماره 3 کلی دنبال پارکینگ گشتیم نبود مجبور شدیم اینجا پارک کنیم ...

حالا هر چی جای پارک میگشتیم نبود که نبود ...

یه جا پارک بود که یه اقایی وسطش نشسته بود نمیذاشت کسی پارک کنه ...

دوستم که پشت فرمون بود رفت سمت جای پارکش و به ما گفت مثلا من یارو رو نمیبینم رفت سمت جا پارکش و صورتشو اونور کرد یارو داد میزدی هووی هووی کجااااا ...

دوستمم انگار نه انگار ...تا اینکه یارو زد رو کاپوت گفت دادش اینجا رو گرفتن برو یه جا دیگه ...

باز ما در اوردیم ماشینو رفتیم ...

باز چند وقیقه تو پارکینگ دنبال جا میگشتیم که باز خوردیم به همین اقاعه ...

دیدیم این یارو ماشین نداره گفتیم حتما واس کسی جا رو گرفته ...

دوستم عینک دودیشو زد باز رفت سمتش ...

یارو سرشو اورد جلو تا ببینه پشت فرمون کیه ...فهمیدیم خودشم نمیدونه کی قراره بیاد اینجا ...

دوستم گفت اقا ما اومدیم دستت درد نکنه ...

اقا گفت عه شمایین اقای اسوده ... بفرمایین دیر کردین ...

دوستم گفت ببخشید پشت ترافیک موندیم دستت درد نکنه ...

یارو هم رفت و ما پارک کردیم و د برو که برو ...

ماشینو که با کلک دوستم پارک کردیم رفتیم تو حرم ...

خیلی شلوغ بثد و بوی گلاب همه جا بود ...

بعضیا واس گرفتن حاجت اومده بودن ...

بعضیا خوشحال بعضیا غمگین ...

یه سرباز رو دیدیم که سجده کرده بود گریه میکرد ...

چندتا پیرزن که اشکاشون سرازیر بود ..

فضای عجیبی بود ...

یادم اومد خانومی خیلی دوست داره حرم باشه ...

زودی گوشیمو در اوردم ...

سه در صد شارژ داشت ...

تو واتس اپ با شماره ای که بلاک بودم ..

بهش پیام دادم ...ما تو حرمیم جاییکه دوست داری باشی ...

نوشتم جات خالی ..که بعد یهو گوشی خاموش شد ...

چند دقیقه ای توی حرم نشستیم ...

بعد راه افتادیم سمت بازار رضا ...

تو بازار بودیم یه دختری پشت سرمون بود با دوستش حرف میزد میگفت ...امروز شیشتا شماره گرفتم با کلی ذوقققق...

بعد دوستش گفت بهشون زنگ هم زدی ...که منو دوستم برگشتیم نگاشون کردیم ...

اینقدر ضایع شدن خخخخخ

بعد رفتیم واس خرید همه کلی سوغاتی گرفتن کلی هدیه واسه عشقاشون ...

من اول چیزی نگرفتم ...اخه من که سینگلم ...

بعد گفتم خو خانومی نیست خودم که هستم ...

یه ساعت جیبی گرفتم ...

روش یه قطار حک شده بود ...

رو درش گفتم اسم خانوومی رو بنویسه ..

اینجوری شد کخ علاوه بر انگشتر و دفتر و نامه هام ... یه ساعت جیبی به یادگاریای روزای عاشقیم اضافه شد ...

بعد از خرید راه افتادیم و از مشهد خارج شدیم ....

اینجا سفرمون تموم شد ...

خیلی جاها خوش گذشت ...

خیلی جاها ناراحت شدم ...

ولی درکل مفید و بود و خیلی چیزا دیدم ...


[ چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 16:44 ] [ ابوالفضل ] [ ]

برچسب: مشهد, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:26

صفحه بندی