خرید بک لینک
میخام ادامه داستان اون روزی که مشهد بودیم رو بگم ...

فک کنم تا جایی که تو حیاط مدرسه خوابیدیم رو گفته بودم ...خلاصه صبح که بیدار شدیم وسایلا رو جمع کردیم را افتادیم سمت موج های ابی ...

تو راه از یه دکه چهارتا بلیط گرفتیم و رفتیم دم در مجموعه موج های ابی ... ساعت هشت و نیم بود که رسیده بودیم ...

دم درش شلووغ بود ...نگهبان گفت ساعت نه باز میشه باید صبر کنید ...

مام رفتسم رو به رو مجموعه یه پارکی بود یه دکه بود واس خودمون اشتردول گرفتیم و خوردیم منتظر موندیم تا در باز شد...

دیگه بدو بدو همه رفتیم داخل و بلیط گرفتیم و وسایلامونو تحویل باجه امانت دادیم ...

وقتی رفتیم تو رختکن دیگخ بچه ها لباساشون در اوردن منم که نمیخاستم برم واس شنا فقط همونجا منتظرشون موندم ...

بچه ها کلی اصرار کردن ولی چون حسشو نداشتم نرفتم ... همونجا رختکن نشسته بودم که ملت میومدن و میرفتن ...

از بچه های کوچیک گرفته تا پیرمرد های خیلی سن بالا ...

یه بابا بزرگی اومده بود میخورد پنجاه خورده ای سن داشته باش با سه تا پسر کوچولو ی قد و نیم قد ..وسطشون یه دختر کوجولوی نازه خوشگل و ریزه میزه هم بود ...

اون دختر کوچولو از همشون بیشتر ذوق داشت ...از این لباس شناهای دخترونه کوچیک پوشید که بره تو استخر ...اینا همه رفتن در استخر که نگبان بهشون اجازه نداد ...

گفت دختر کوچولوعه لباسش اندازش نیست باید لباس کوچیکتر براش بگیرین ...

باز اینا برگشتن تو خوده مجموعه جا برای خرید بود ...

رفتن اونجا گفت امروز شیفت پسراس واس دخترا نداریم ...

دیگه مجبور شدن مایو پسرونه پاش کنن

باز دختر کوچولو ذوق زیادی کرد ...

باز راه افتادن سمت در نگهبانی که بازم پسرا رو را داد ولی دخترک رو برگردوند ...گفت برو گردنبند تو دربیار...

دخترک خیلی ترسیده بود میترسید راش ندن ....

بعد که گردنبند رو گذاشت گفتن النگو هاتم دربیار...

هر کاری کردن نشد ...

دختر کوچولو یه حالت غمگینی تو صورتش بود که خیلی دلم براش گرفت ...

با نازی و خوشگلیش خیلی ناراحت بود و داشت کم کم بغضش میترکید که یکی از مسولای اونجا گفت صب کن یه کار دیگه بکنیم ...

براش یه جفت مچ بند اورد گفت ببندین رو النگو ها ...

اینبار از در نگهبانی راش دادن داخل از خوشحالیش چشاش برق میزد ...

وقتی که بار اخر نذاشتنش چون من فقط اونجا بودم که با لباس معمولی بودم فکر میکرد من مسوولم یه جوری مطلومانه نگاه میکرد طفلک ...خخخخخ

بعد که اینا رفتن نوبت عربا بود ...

کلی عرب اومده بودن که دونه دونه رفتن تو مجموعه ...

اخراش که هنوز تو رختکن بودم یه عربی اومد که یادش رفته بود با خودش مایو بیاره ...

بنده خدا رفته بود از غرفه بگیره ... حالا اونجا هر چی میگفت فروشنده متوجه نمیشد ...

اخرش مجبور شد لباسشو بده بالا یه اشاره به اونجاش بکنه تا طرف بفهمه مایو میخاد

بعد جالب لینه فروشنده میگه برئ غرفه بغلی پولشو پرداخت کن بیا ... باز عربه نمیفهمید ...

اینبار فروشنده گفت ..." go اتاق بغغلیی ... پول پررداخت and ارجعی ...." ... یعنی اینو گفت کل سالن رفت رو هوا ...

فارسی و عربی و انلگیسی رو فروشنده قاطی کرد تا حرفشو بزنه

تازه اقاعه هم فهمید ....

بعد اون من راه افتادم رفتم بالا نشستم تا ساعتای 5 بود که دوستام اومدن و رفتیم سمت حرم....

چون باز داره طولانی میشه باز تیکه دیگشو بعدا میزارم ... ادامشم جالبه وقتی رفتیم پارکینگ حرم و با ترفند دوستم جا پارک یکی دیگه رو غصب کردیم...خخخخ


[ دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ ] [ 15:50 ] [ ابوالفضل ] [ ]

برچسب: مونده,مشهد, نویسنده: آریا رضاپور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:26

صفحه بندی