از دوران تحصیل و کارش ...
بابام بین دوستاش خیلی محبوب بود بخاطر مرام و معرفتش ...
بعد فوت بابا ...دوستاش یه برادر رو از دست دادن نه یه دوست ...
امشب یکی از دوستای قدیمیش ...
بعد از تقریبا سه سال و نیم از فوت بابا ...
ساعت یازده و نیم شب ...
وقتی اتفاقی عکسشو توی گوشی خودش میبینه ...
عین یه ابر بهاری گریه میکنه ...جوری که انگار امروز رفته ...
دلتنگی و غمش اونقدره که زنگ میزنه و با گریه ی شدید میگه دلم برا داداش تنگ شده ...
اونقدر هق هق میزنه که اشک تو خونه مون باز راه میفته ...
منم دلم برات تنگه بابا