250.دختر کوچولو ها - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 14:03
گفتم امروز که حوصله ی پست گذاشتن دارم درباره اینام بنویسم ... توی مجتمعی که من زندگی میکنم ...خونه مجردی موقته برای تابستون که از فردا پس فردا میرم خوابگاه... سرایدارش دوتا دختر کوچولو داره ... یکی گمونم دو یا دو نیم ساله ..یکیم چهار یا نهایتش پنج ساله س ... همیشه که از خونه میزنم بیرون این دوتا دم ...
230.باز دارم دپرس میشم و افسرده ... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:26
یه جوری حالم بده انگار تازه رفتی .... بیشتر ار سه سال میشه که منو ترک کردی و رفتی با یکی دیگه ... ولی هر روز انگار سخت تر میشه ... هر چقدر سعی میکنم عادت کنم نمیشه .... بلد نیستم کنار بیام ... روز صد بار پروفایلاتو چک میکنم ... کاش تموم شه این حالم ... تنهایی خیلی بده ... [ یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱...
231.کاش بودی و میدیدی چقدر حالم بد میشه شبا - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:26
نمیدونم اهمیت میدی یا نه ...فقط نمیتونم نگم که خیلی دلم تو رو میخاد ،... نمیتونم نگم کل وبلاگا رو میخونم و هی کامنت میزارم و هی با یکی حرف میزنم و درباره زندگیشون میپرسم ... تا فکرم ازت منحرف بشه و به چیزای دیگه فکر کنم ... ولی همیشه قبل خواب این تویی که باز به ذهنم میایی... روز شاید هزار بار پروفای...
232.صبح شد - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:26
صبح شد ...دو سه تا ثبلاگ سر زدم ... چند تا کامنت براشون گذاشتم ... قبلش پروفایلاتو چک کردم .... تا دو نیم شب باهاش چت میکردی ... خوبه باز شبو کلا بیدار نبودی ...کم خوابی خیلی برات بده ... مشخصه بدنت چقدر ضعیفه اخه ... بعضی شبا یعنی خیلب شبا تا صبح بیداری ... چرا اخه ... اینقدر دوستش داری ... اصن به ...
233.دلم میخاد گوشیو بشکنم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:26
دلم میخاد گوشیو و لبتابو همه چیو بشکنم خرد کنم ....سرم بد جور درد میکنه ... دارم دیوونه میشم ... بعضی وقتا مثل الان هر کاری میکنم نمیتونم اروم شم ... نیاز دارم باشی و حرف بزنیم ... لعنتی چرا اخه نمیفهمی من دوستت دارم ... خدا یا زورت نمیرسه هان؟؟ نمیتونی جونمو بگیری ... اینقدرم قدرت نداری ؟؟ پس چرا م...
234. باششه ... باشششه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:26
سعی میکنم از امروز دربارت دیگه پست نزارم ... بزار ببینم چند روز دووم میارم .... ولی ساعت صفر باید به شماره ای که ازم بلاک کردی حتما پیام بدم و روز شمار رفتن رو شماره بندازم ... جز اون تو اینستا هم دیگه پست نمیزارم ... پروفایلاتم چک ننیکنم ... [ دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ ] [ 10:22 ] [ ابوالفضل ] [ ]
235.جا مونده از مشهد - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:26
میخام ادامه داستان اون روزی که مشهد بودیم رو بگم ... فک کنم تا جایی که تو حیاط مدرسه خوابیدیم رو گفته بودم ...خلاصه صبح که بیدار شدیم وسایلا رو جمع کردیم را افتادیم سمت موج های ابی ... تو راه از یه دکه چهارتا بلیط گرفتیم و رفتیم دم در مجموعه موج های ابی ... ساعت هشت و نیم بود که رسیده بودیم ... دم د...
236.تکه ای اخر مشهد - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:26
بعد از اینکه از موج های ابی اومدیم بیرون راه افتادیم سمت حرم امام رضا... وقتی رسیدیم نزدیکای حرم خیلی ترافیک بود رفتیم سمت پارکینگ شماره 3 کلی دنبال پارکینگ گشتیم نبود مجبور شدیم اینجا پارک کنیم ... حالا هر چی جای پارک میگشتیم نبود که نبود ... یه جا پارک بود که یه اقایی وسطش نشسته بود نمیذاشت کسی پا...
237.طلبکاری دوستم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:26
من رنگ کار نیستما ... ولی چون بیکار بودم رفتم واس داداشش که استادمون بود تخت تو حیاطشو رنگ کردم ... بعد اون یکی دادششم گفت بیا برا منم رنگ کن ...منم یه دقیقه مکث نکردم پای رفاقتم گفتم باشه من که بیکارم ... گفتم فقط یه داداشت بگو صبح بیاد دنبالم وسایلم اماده کنه ... حالا زنگ میزنه کجایی میگم خونه ......
238.آقای سردرد - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:26
آقای سردرد اسمیه که دوستام روم گذاشتم ... از بس که همش سر درد دارم ... امروزم از اون روزا بود که سردردم فوق العاد زیاد بود ... تا الان بیرون بودم ... اونقدر حالم بد شد که خون دماغ شدم و وضع فاجعه شد کهدوستم فوری منو رسوند... یکم اب به سر و صورتم زدم حالم جا بیاد ... هنوز سر درد دارم ولی باز بهترم .....
239.ترسیدم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:26
[unable to retrieve full-text content]ترسیدم
157.نوزدهمین روز رمضان - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 16:01
ممنون که بام حرف میزنی خانومی ... تلخه ازت بشنوم که میگی این اخرین باراس که حرف میزنیم ... چرا میگی مرگ و زندیک میبینی ... چرا میگی به مردن علاقه داری اخه ... من بمیرم الهی ... نوشته شده در xa0چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa019:31xa0 نویسندهxa0ابوالفضلxa0
158.بیستمین روز رمضان ... - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 16:01
میگی روزای آخره که بام حرف میزنی و بعدش هر کی راه خودش ... اخه مگه من میتونم ؟ باشه بهت پیام نمیدم ...زنگ نمیزنم ...ولی نمیشه بهت فکر نکنم ... از اینکه همش میگی ادم باید به فکر مرگ باشه خیلی ناراحت شدم ... الهی من بمیرم برات ولی تو چرا اخه... وقتی در مورد مرگ و اینا گفتی ...کل دیشب ناراحت بودم ...
156.هجدهمین روز رمضان - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 20:09
امتحانات هم دیگه داره اخریاشو میگذرونه ... بعد از تموم شدن امتحانات ... شاید قصه ی من و تو هم تموم شه ... تو با عشقت زندگیتو میسازی ... من تنهایی تو خودم میسوزم ... مهم تویی عزیزم ... نوشته شده در xa0سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa017:24xa0 نویسندهxa0ابوالفضلxa0
155.هفدهمین روز رمضان - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 20:11
فردا امتحان دارم هیچی نخوندم ...همش خواب بودم امروز ... خوابای مختلفی دیدم ... خیلی سر درگمم این چند روز ... حرف زدن با تو خوبه ... ولی اینکه تو تصمیمت همون قبلیه ... یعنی بودن با همون پسره و ازدواج با اون خیلی ناراحتم کرده ... اینکه بدونم این حرف زدنا بزودی تموم میشه ...اینکه دوستم نداری ... اینک
153.روز شانزدهم رمضان - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 4:23
امروز امتحان خیلی سخت بود ... نمیدونم پاس میشم یا میفتم ... خدا کنه استاد نفهمه تقلب کردیم ... سه تایی من و تو و دوستم با هم تقلب کردیم خخخخ ان شالله این ترمی همه رو پاس کنیم و تموم شه ... با. من حرف میزنی ...ولی وقتی اون حلقه رو دستت میبینم ...خیلی دلم میشکنه که مال اونی... درسا تموم شه دیگه برای ه...
154.ناراحتی دوستم ازم... - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 4:23
دوستم بخاطر اینکه ازت خاستم بیایی تو گروه پروژه دلخوره ... چون فک میکنه من دارم خودمو کوچیک میکنم ... فکر میکنه چون فقط دلت سوخت قبول کردی و اصن برات مهم نیست ... میدونم دوستم نداری ... میدونم با یکی دیگه هستی و میخایش ولی دوست دارم ترم اخری ...یه خورده گاهی باهات حرف بزنم همش ...اخه بعد که دیگه نمی...
147. تبریییییکککک - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 17:37
افرین بهت ... دقیقا همه ی اون چیزایی که میخاستی قبول شدی ... دمت گرم ... بابا ایول ... نه خوشم اومد ... خیلی خوشحال شدم .... مخصوصا که خودت خبرشو بهم دادی ... یه دنیا ازت ممنونم ... درسته پیام دادن و حرف زدنت با من بخاطر درسات بود ... ولی الان مگه چیزی بیشتر از اینم میتونم بخام ... همینکه چند دقی
148.روز دوازدهم - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 17:37
بعد از بیشتر از دو سال بالاخره باهام حرف زدی ... شاید این درس سبب خیر شده ... گاهی پیامی بدی و زنگی بزنی ... تو شاید فقط بخاطر درست باشه ... ولی همینم کلی منو خوشحال میکنه... فقط بعد از اینکه کارت تموم شد ...باز دیگه باهام حرف نمیزنی .... فدا سرت ... مهم الانه که به هر دلیلی هم باشه یکم باهات حرف می...
149. روز سیزدهم رمضان - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 17:37
حالا که کارای هماهنگی امتحان رو انجام دادی دیگه نه پیامی نه زنگی ... کاش دوباره به هر بهانه ای که شده ... بازم بهم زنگ بزنی ... دلم میخادت ... جز تو نمیتونم کسیو دوست داشته باشم ... تا آخر هم فقط به تو میتونم فکر کنم ... برگرد لطفا ... نوشته شده در xa0پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa014:37xa0 نویسندهx...